تبليغاتX
بيگاه ها
     من یک معتادم

مثل این که بنا نیست امروز حرفی برای گفتن داشته باشم؛ بک روزنوشت عادی مثل هرکس دیگر؛مثل آن چیزی که اولش قرار این وبلاگ بود: حرف سیاسی ممنوع!فقط از خود و بیگاه نویسی!!جانم برای شما بگوید که ایم هفته ی گذشته تقریباً درس نخواندم و این طوری که باشد ار شد را می کارند برایم!
احساس می کنم به وبلاگ معتاد شده ام، مثل یک بیمار، هر روز سر می زنم تا کامنت ها را چک کنم و حتی روزهایی مثل امروز که حرفی برای گفتن ندارم، می نویسم
.
.
.
.
پ.ن: آدم زیادی حراف باشد خیلی خوب نیست

------------------------------------

تصنیف "ایرانی" از کارهای استاد شجریان در آلبوم سپیده است که مثل خود ترانه ی سپیده مورد اقبال رسانه ی ملی در مناسبت هایی که لازم می اید رگ غیرت ملی ملت بجوشد، نیست. چرا؟ شعر تصنیف را بخوانید؛ می فهمید:

ایرانی! به سرکن خواب مستی؛ بر هم زن بساط خود پرستی؛ که چشم جهانی سوی تو باشد؛ چه از پا نشستی.

در این شب سپیده نا دمیده؛ تیره شب به خونش در کشیده؛ امید چه داری از این شب که در خون کشیده سپیده

تیغ برکش آذر فشان، نغمه ها را تندری کن؛ در دل شب رخ برفروز، کار مهر خاوری کن؛ از درون سیاهی برون تاز؛ پرچم روشنایی برافراز؛ تا جهانی از تباهی وارهانی؛ تیره شب را تیغ بر دل برنشانی

با خواری در روزگار، ننگ باشد زندگانی؛ مرگ به تا چنین زنده مانی؛

 ای مبارز، ای مجاهد، ای برادر؛ دل یکی کن، ره یکی کن، بار دیگر؛ راه بگشا سوی شهر روشنی ها؛ روزگار تیرگی ها بر سر آمد

-------------

آره؛ دقیقاً به خاطر این پیام وحدتی که در بند آخر شعر است.....

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:29 |
     یادداشت روزانه+ حکومت مدرن، سنتی و حکومت قانون

0- چند روز پیش هیولا(لویاتان) استر را خواندم، متاسفانه آن طور که باید مطلب را نگرفتم، فکر می کنم دو دلیل داشت، یکی به خاطر اسمش، که در تمام رمان منتظر حضور یا دست کم ظهور دولت و نوعی سلطنت بر زندگی شخصیت ها بودم،دیگری هم این که شدیداً برای درک نمادها کودن هستم. دو روز پیش هم فیلم شب های روشن فرزاد موتمن را برای دومین بار دیدم و لذت بردم. این جا هم دو تا نکته داشت یکی این که خیلی(بخوانید هیچ یک) از نمادها را نگرفتم: صدای هواپیما و هلی کوپتر، انتظار برای تاکسی(آهان، این را الآن فهمیدم) دوم هم این که برای بار سوم هم بخواهم ببینم خسته نمی شوم!
1-برای پست قبلی یک آدم جوینده کامنت گذاشته بود که آقای منصوری شما خودتان دانشجوی حقوق هستید مگر می شود که یک نفر را بی جرم و بی حکم بازداشت کرد؟ گفتم بد نیست به این بهانه به مقوله ی تمیز حکومت های مدرن و حکومت های سنتی بپردازم.
2- وقتی سخن از حاکمیت به میان می آید مراد و منظور قدرتی است که از نظر افراد جامعه مشروعیت داشته باشد؛ البته همیشه ممکن است که یک تئوری قدرت مخالفانی(منتقد نه، مخالف) هم داشته باشد و اتفاق بر روی آن وجود نداشته باشد؛ اما از جایی که باید امور جامعه انتظام یابد برای حل مسئله گفته می شود که حاکمیت مشروع حاکمیتی است که مبتنی بر تئوری قدرت (معرف و شناساگر منبع قدرت) پذیرفته شده توسط اکثریت جامعه باشد.
3- اما حکومت، به معنای ساختار و چارچوب اعمال حاکمیت است. پس حقانی بودن حاکمیت و حقانی بودن حکومت با هم تفاوت دارند.چه بسا کسانی نظریه ی قدرت را قبول داشته باشند، اما به ساختار و حکومت انتقاد داشته باشند.
4- یک حکومت ممکن است سنتی باشد و ممکن است مدرن باشد؛اما فصل چیست؟ اس و اساس یک حکومت مدرن حکومت قانون است، به این معنا که از قانون موضوعه چیزی بالاتر نیست و همه در برابر آن مساوی هستند.در حکومت مدرن نظر و ترجیح هیچ شخصی و هیچ نهادی با هیچ توجیهی نمی تواند قانون را تعطیل کند،مگر همان نهادی که خود واضع مستقیم قانون بوده باشد.
5- نکته ی اساسی تر در این نهفته که امکان انتخاب دموکراتیک یا عدم امکان انتخاب دموکراتیک رهبران و سران جامعه ی سیاسی لزوماً به معنای سنتی یا مدرن بودن حکومت نیست، چه بسا حکومتی که دموکراتیک نباشد، اما حکومت قانون را رعایت می نماید و به عکس.
6- آیا مفهوم(Concept) حاکمیت قانون در حکومت جمهوری اسلامی ایران وجود دارد؟ امام خمینی(ره) معتقد بودند ولایت فقیه مطلق است. در فقه گفته می شود مطلق و مقید نسبی است.یعنی هر چیزی که از جهتی مطلق باشد از جهتی هم مقید است. تنها مطلق تام، خداوند است. از نظر امام خمینی ولایت مطلقه ی فقیه مقید به امور عمومی (نه امور خصوصی) با رعایت مصالح عمومی است. از نگرگاه ایشان به نحوی که بر این هم تصریح کردند: ولی فقیه ]حتی[ به قانون اساسی مقید نیست، اگر او قانون اساسی را نقض کند، نقضش ظاهری است، مهم قانون الهی است که فقیه نباید نقض کند( و آن قانون واقعی است) به عبارتی با ولایت مطلقه ی فقیه، قانون موضوعه(یا همان قانون ظاهری فقهی) تا جایی فصل الخطاب است که ولی فقیه نگفته است، راحتتان کنم، ولایت مطلقه فقیه یک حکومت سنتی است.
7- وقتی حکومت قانون بیاید، می توان از اصولی نظیر قانونی بودن جرم و مجازات سخن گفت. یکی از شاهد مثال های جالب قضیه ی بازداشت ملی-مذهبی ها در سال 80 بود، رهبری یک سخنرانی انجام داد به این مضمون که بعضی ممکن است تمام فعالیت هایشان قانونی باشد، اما نتیجه یا قصد فعالیت ها براندازی است، قوه قضاییه هم ریخت و ملی-مذهبی را تحت عنوان مجرمانة شاهکار «برانداز قانونی» بازداشت کرد!
8- البته بحثی هم پیش می آید تحت عنوان حقوق در کتاب و حقوق در عمل که بعدا می گویم، الآن طولانی می شود!یعنی تا همین الآن هم طولانی شده...

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 16:23 |
     علی قلی زاده بازداشت شد

از یکی، دو هفته ی پیش که همین طور داشت اخبار مربوط به بازداشت دانشجوها و مردم عادی مشهد را می داد، حدس می زدم که ممکن است خودش هم بازداشت شود. اما باور نمی کردم بچه ی معتقدی مثل علی قلی زاده صرفاً به خاطر خبررسانی پیرامون بازداشت های غیر قانونی، بدون جرم و بدون حکم بازداشت شود، تا این که از طریق حسین نقاشی مطلع شدم که علی قلی زاده هم دیروز،18 تیرماه، به همراه سه تن از فعالین دانشجویی دانشگاه آزاد بازداشت شده است. یک بار سر موج اول بازداشت مارکسیست ها در آذرماه که مدام اخبار را منتشر می کرد گفتم علی جان به آتش چپ ها نسوزی؛ جواب داد آن ها هم از حقوق شهروندی برخوردارند و چپ بودنشان نباید باعث شود که از حقوق اولیه شان محروم شوند. درست می گفت او اصولگرایانه حرف می زد و من مصلحت اندیشانه. اما حالا که خود علی هم بازداشت شده فکر می کنم مرز مصلحت اندیشی کجاست؟ و اصلاً حرف مهم تر این که نظام تا کی می خواهد روند غیرخودی سازی را ادامه دهد؟ یک نمونه ی بزرگش همین احمد باطبی که همین طور صدا و سیما دارد پیرامون رفتنش به آمریکا مانور می دهد که چه کرد و چه نکرد... مگر احمد باطبی که بود؟ چه نقشی در هجدهم تیرماه داشت؟ غیر از این بود که یکی از هزاران دانشجویی بود که به ددمنشی صورت گرفته اعتراض داشت و پیراهنی را که باتوم های افراد بدون ذکر نام در این گزارش خونی کرده بودند روی دست گرفت؟ اگر هم جرمی بود برای آن بود که پیراهن را خونی کرده بود، نه برای باطبی و بعد به خاطر این که عکس باطبی رفت روی اکونومیست و خیلی برای کودتاچیان گران تمام شد، پسر بدبخت را گرفتند محاکمه اش کردند و اول اعدام بریدند و بعد هم کردندش 15 سال حبس، برای چه؟ برای هیچ و پوچ؛ وقتی این آدم این همه سال زندانی می شود، پا به فرار نمی گذارد؟ امروز توصیه ای که امیرالمومنین به عنوان یک پیشوای حکومتی(و نه عقیدتی) به مالک اشتر کرد دارد مدام توی گوشم زنگ می خورد که : «انسان ها دو دسته اند یا در دین با تو برادر، یا در آفرینش با تو برابر» برای نقض حقوق انسانی و اسلامی آنان که در آفرینش ما با برابر بودند که کاری نکردم، حداقل برای حقوق علی قلی زاده که در دین با من برادر است، ان چه می توانم فریاد بزنم. لطف کنید و این کد را در تنظیمات وبلاگتان بگذارید:

href="http://bigahha.blogfa.com/post-103.aspx" target=_blank>style="WIDTH: 155px; HEIGHT: 232px" height=333 alt="قلی زاده را آزاد کنید"
src="http://mansoori66.googlepages.com/12.jpg" width=183 border=0

 قلی زاده را آزاد کنید

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 21:46 |
     گل زرد و گل زرد و گل زرد...

خیلی برایم جالب است که تعداد نظراتی که برای پیشنهاد کاندیداتوری علی یونسی وزیر سابق اطلاعات گذاشته ام از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است، چرا این قدر بی تفاوتی؟ انگار همه یقین کرده اند که دیگر مجلس و رئیس جمهور و شورای نگهبان(که بود) و قوه ی قضاییه (که به زودی) همه یک نفرند و همه بازوی یک نفر است، همانی که بیسمارک گفته بود ایران عاقلش را می خواهد!

اصلا یادم نبود که دو روز دیگر هجدهم تیرماه است....

من هم بی تفاوت شده ام، یادم نمی رود دو سال پیش وقتی روز هجدهم تیر، شرق را خریدم و اکتفا کرده بود به یک خبر بسیار کوتاه از کنفرانس خبری انجمن تهران بسیار ناراحت شدم، آن قدر که شهریور همان سال در یکی از یادداشت هایم در وبلاگ قاصدک به شرق، فحاشی محترمانه ای کردم! هرچند  من هم به شیوه ی حرکت دانشجویان در سال ۷۸ انتقاد زیادی دارم و آن را هم در مقاله ی در مدح رادیکالیسم(تیرماه پارسال در قاصدک و شهریور در اعتماد ملی) آوردم، اما این که بگذاریم تیر۷۸ از حافظه ی تاریخی ملت پاک شود، گناه بزرگی کردیم، خاصه امروز که فاتحان ریش و پشم دار از خدا بی خبر دارند تاریخ را وارونه می نویسند و همه چیز را مصادره می کنند. نمی خواهم ۱۸ تیر را اکتفا کنم به تکرار روایت ماجرا، آن را می توانید اینجا بخوانید.

دکتر علامه یکی از کسانی بود که در تجمع نوزدهم تیرماه کاگردانی می کرد، قبل از این که تحکیم  وعلی افشاری و موسوی خوئینی ها و علی توکلی کار را دست بگیرند، انجمن تهران قضیه را هدایت می کرد و تصویر سه نفر در بالای جمعیت پیداست: حسام علامه، مرتضی ظهرابی و وحید قبادی.

علامه را به واسطه ی دانشجوی پزشکی بودنش ما هم درک کردیم...می گفت یکی دو روز که از اتفاق گذشته بود در مسجد دانشگاه جلسه بود، سه، چهارتا وزیر، مسئولین دانشگاه و جمعی از دانشجوها. وقتی بود که قضیه داشت از دست در می رفت و حشمت طبرزدی( نمونه ی نندرتال انجمن های مستقل، که بعدها در چرخشی عجیب جمهوریخواه شد) و منوچهر محمدی و دار و دسته شان از دانشگاه خارج شده بودند و شعارهای تند سر می دادند؛فکر این بودیم که چه کنیم،مرتضی ظهرابی گفت می نشینیم و چسب دم دهانمان می زنیم و تجمع سکوت برگزار می کنیم.پیشنهاد مرتضی را یکی از آقایان رد می کند اما دکتر علامه می گفت:"برای هیچ کدام از ما هیچ اتفاقی نیافتاد{به غیر مدتی فراری بودن} اما مرتضی را داغون کردن، برای این که پیشنهاد اون حرکت را آروم می کرد" و بعد ما را نصیحت می کرد که هر جا دیدید این تجمع ها دارند به سمت تند شدن می روند مطمئن باشید کار اطلاعاتی هاست.

این فقط یک نمونه ی کوچک بود از آن حرکت کاگردانی شده توسط جناح راست که عبدالله شهبازی چندی پیش فاش کرد هدفش کودتا علیه خاتمی بوده است(هر چند خود خاتمی همان سال از تعبیر اعلام جنگ به رئیس جمهور استفاده کرده بود) آن همه شور و نشاط را که برای اعتلای کشور وجود داشت چند تشنه کام قدرت که بد اخراج شده بودند به دست مردم، در چند مرحله با "مشتی رند را سیم دادن" کور کردند و امروز هم که تحویل بگیرید دست پخت بیت مقام و جناح راست را.

طولانی شد؟ نامرتب شد؟ ببخشید، احساساتی شدم

الا لعنت الله علی القوم الظالمین

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 18:25 |
     من به یونسی رای می دهم

۱-نمی دانم شهروند این هفته را خواندید یا نه؟یک مصاحبه ی بسیار تلخیص شده با یونسی وزیر سابق اطلاعات داشت که واقعاً لذت بردم از این عمق و از این تحلیل و بینش. اگر یونسی کاندیدا شود، من به یونسی رای خواهم داد. هر چند من هنوز چشم امیدم به استراتژی های محشر سعید حجاریان هستم، امیدوارم که شیخ مهدی از خر شیطان بیاید پایین و این قدر برای کیهان خبر تولید نکند!!!!

۲- بالاخره برادر سعید بابایی از سازمان دانشجویان جهاد دانشگاه استعفا کرد. البته شنیدم علیگو به جایش منصوب شده است که نشان می دهد این خط امامی ها ریشه شان به این سادگی از جهاد کنده نمی شود

 

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 20:33 |
     حرفی برای گفتن نداشتن

۱- جمعه برگشتم بروجن. می خاوستم هر جور شده قبل از جشن فارغ التحصیلی برگردم که گریه ها و اندوه های خداحافظی ها را نبینم، ولی نشد.

۲- پریشب کامیار که دانشجوی منابع طبیعی پردیس کرج است، خاطره ای از روزهای ترم اول (پاییز ۸۴) تعریف می کرد. اگر خاطرتان باشد همان زمان، سردار قالیباف که تازه شهردار شده بود ، زده بود و تمام درخت های جنگل لویزان را قطع کرده بود برای اتوبان. این ها هم بلند می شوند و می روند آن جا تجمع می کنند. می گفت بعد از مدتی که ما آن جا ایستادیم دیدیم که آن طرف اتوبان کم کم یک کلونی آدم تشکیل شد. ما فکر کردیم که توانستیم نظر مردم را به خودمان جلب کرده ایم و مثلا این ها می آیند به حمایتمان. بعد متوجه شدیم که این ها مردمی هستند که در اثر عبور اتوبان قیمت زمین هایشان و خانه هایشان بالا می رود.... خودتان حتماً می توانید حدس بزنید که چه شد: دانشجویانی که به سرنوشت تهران حساس بودند و به قطع ریه های تهران اعتراض داشتند با سنگ بدرقه شدند.

حکایت بسیاری از آدم هایی که فعالیت اجتماعی می کنند همین است. ان ها به واسطه ی نخبگی شان می توانند فردا را ببینند در شرایطی که باسنگ و چوب عوام کوته بین بدرقه می شوند.

۳- در خلال همان صحبت ها پارچه ی تسلیتی از بنیاد شهید دیدیم:انسان هایی که در حادثه هفتم تیرماه ۶۰ و دیگر حوادث به شهادت رسیدند انسان های ممتازی بودند.

همین! به معنای کلمه مزخرف. حالا بعضی مواقع این مزخرفات را مقام عظمایی، کسی می گوید و به اعتبار عظمت این مقام!! یک اعتباری پیدا می کند(مثلا چند سال پیش در نمایشگاه سازه های ریلی دانشگاه علم و صنعت از مقام عظما چنین جمله ای زده بودند که اگر روزی مرا بین هواپیما و قطار مخیر کنند، قطعا قطار را انتخاب می کنم!!!!) اما جالب این بود که این مزخرف از دهن هیچ مقام محترم و غیر محترمی صادر نشده بود!!!! خیلی حرف است ها! این یعنی ما ملتی هستیم که مزخرفات برایمان امری عادی است!

حالا خواه این مزخرفات اشعار رپی باشد که مد شده اند، خواه کلام هایی که از اقطاب عالم صادر شده اند

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 18:50 |
     از کجا آوردی نه! چرا ندادی؟(حکایت مای چپ و شهروند راست)

۰- البته شک نکنید که ترک عادت موجب مرض است ولی خب خرده نگیرید اگر نتوانستم روی حرفم بایستم و زودتر به روز کردم، حرف داشتم، سه چهار روز تحملش کردم، بدجور قلمبه شده بود، نمی تونستم تا فردا صبر کنم...

۱- شهروند امروز این هفته ستونی داشت با عنوان یادداشت های یک سهامدار و تیتر آقا یحیی؛ به قلم پرویز گیلانی(اسم مستعار؟)

۱.۵- برای آن هایی که نخواندند مختصر حکایت کنم که قصه ی طنز جوانی از فدایی های خلق که در سیاهکل برادرش را از دست داده و خودش سال های سال آواره بود تا به وطن برگشت. مادرش به همه ی ماشین ها تف می انداخت. چون معتقد بود که این ها مال مردم را خوردند؛ خود یحیی هم که بعد از سال ها هنوز سبیل پرپشتش پابرجا بود همین سنت حسنه را پی می گرفت و  حتی کارهای بدتر... نویسنده داستانش را به ماجرای خط انداختن یک پسرک جنوب شهری روی ماشینش ختم می کند که کاشف به عمل می آید پسر همان آقا یحیی است...

۲- پسر یحیی در انتهای آن داستان می گوید:از کجا آوردی؟ شاید شهروند که به اقتضای پدران فکریش(موسی غنی نژاد و  دوستان) و پدران مالیش (غلامحسین کرباسچی و دوستان) و ایده های سردبیر تیزهوشش نماینده ی جنبش راست مدرن است حق داشته باشد که چپ ها را نقد کند اما جانب انصاف را نگاه نداشته است.

۳- حکایت از کجا آوردی مسئله ی اصلی چپ های ارتدوکس بوده است؛ اما مسئله در این جاست که جنبش چپ از همان آغاز دو شاخه ی عمده داشت، شاخه ی روسیه که لنین آن را رهبری می کرد و شاخه ی اسکاندیناوی که برنشتاین آن را هدایت می کرد. چپ های ارتدوکس با فروپاشی شوروی سابق هم نسلشان منقرض شد؛ اما چپ های اسکاندیناوی مولفه هایی داشتند که نه تنها منقرض نشدند که پس از گذشت ۱۰۰ سال جامعه های نمونه ای را به وجود آورده اند(مثل سوئد)

اگر اصول مارکسیسم سه تا بود: ۱-ماتریالیسم ۲-دیالکتیک ۳-سوسیالیسم؛ و لنین با قرائت های اقتدارگرایانه معتقد به به وجود آوردن (نه به وجود آمدن) جامعه ی سوسیالیستی بود و نگره های ضد مذهبی مارکس را پی می گرفت؛ اما گروهی که نیای چپ های نو و احزاب سوسیال دموکرات اروپایی امروز به حساب می آیند بر این باور بودند که جبر تاریخ فرآیندی نیست که ما در آن دست ببریم. این حرکتی کلی است که ما بخواهیم و نخواهیم وجود دارد و پیش می آید. این نگاه سبب شد تا چپ های برنشتاینی ملتزم به دموکراسی و معتقد به پارلمانتاریسم و پیگیری مطالبات خویش از طریق مبارزات حزبی و مدنی و نه براندازانه و وشورشی باشند. علاوه بر این سوسیال دموکرات ها،نه تنها ضد مذهب و ماتریالیست نبودند که دیدگاه های مذهبی هم داشتند.

ثمره ی این عدالت خواهی دموکراتیک را فقط در موفقیت در اسکاندیناوی وصرفا در پیروزی ها و کامیابی های احزاب سوسیال دموکرات اروپایی نمی بینید: تعدیل لیبرالیسم های لجام گسیخته، به بار آمدن نظام های تامین اجتماعی، بر اریکه ی مشروعیت نشستن سندیکاهای کارگری، پیدایش مکتب اجتماعی حقوق(در دهه ی ۸۰ و سال های افول لنینیسم)و....

آری مسئله ی امروز چپ ها دیگر از کجا آوردی نیست، مسئله ی مهم و اساسی چرا ندادی است! امروزه چپ های نو ضمن به رسمیت شناختن بازار آزاد، اعمال کنترل های موردی و از همه مهم تر اهتمام بیشتر به مالیات  ها؛ صورت مسئله های کهنه را پاک کرده اند.

۴-به عنوان یک مسلمان چپ؛ البته به شهروند هم حق می دهم. وقتی رشد فزاینده و احمقانه ی الگوهای کهنه ی مارکسیستی را در میان دانشجویان ایرانی می بینم خنده ام می گیرد. کسانی که به گفته ی دکتر حسین رفیعی متونی که می خوانند آن قدر کهنه است که هیچ کجای جهان دیگر این متون محلی از اعراب ندارند. جوان هایی که چه بسا پاک نهاد هم باشند اما به خاطر جهالتی نظیر جهالت تاریخی پدران فدایی و پیکاری و حتی مجاهدشان، علاوه بر آن که هزینه های زیادی را می دهند؛ راهشان جز به ترکستان هم نیست.

آزی برادر، آری خواهر تفاوت میان اورتگا با کاسترو و چاوس بسیار است، بسیار....

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 17:56 |
     کباب چرب پایتخت
۱. از امروز می خواهم مرتب تر به روز کنم!!! دوشنبه ها و پنج شنبه ها.

۲. دیروز توی یکی از وبگردی هایم به وبلاگ یک فرزند شهید بر خوردم و حرف هایی که نوشته بود سخت تکانم داد، سختِ سخت

۳. رضا یزدانی را اخیراً پیدا کردم. راک می خواند و جالب این که کارهایش با این که بو می دهد مجوز دارد! مخصوصاً کارش روی شعر مش رمضون یغما گلرویی.

هرچند راک کمی شلوغ و پلوغ است ولی توصیه می کنم این آهنگ هاییش را که روی سایتش گذاشته دانلود کنید به خصوص برج و مش رمضون را

کبک بودیم، کلاغ شدیم ، خورشید بودیم، چراغ شدیم
 جنگل بی خصار بودیم ، حالا یه دونه باغ شدیم
 چشمامونو بسته بودیم به سفره ی بزرگ شهر
دست که به سفره رفت ولی با یه ملاقه داغ شدیم

 گندمای مزرعه مون خوشه های طلایی داشت
دستای ما تو دل خاک نهال سادگی می کاشت
 آب زلال چشمه مون شیر ستاره بود ولی
 قصه ی چاه آب شهر فکرا رو راحت نمی ذاشت

مش رمضون ! دیدی تو شهر رو گرده ی ما زین زدن ؟
دیدی که پهلوونا رو با یه کلک زمین زدن ؟
غول سیاه وسوسه غیرت ما رو خورده بود
کباب چرب پایتخت گوشت الاغ مرده بود

چشمه بودیم سراب شدیم ، بره بودیم کباب شدیم
 ستاره بودیم توی شب اما یهو شهاب شدیم
 تو غربت آهن دود کوه غرورمون شکست
 کوپن فروش خسته ی میدون انقلاب شدیم

 دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد ؟
آخ ! چی می شه که نون ده باز توی سفره مون بیاد ؟
اما نه پای رفتنو نه روی برگشتنی هست
زندگیمون همین شده ، خنده کم و گریه زیاد

 مش رمضون ! دیدی تو شهر رو گرده ی ما زین زدن ؟
دیدی که پهلوونا رو با یه کلک زمین زدن ؟
 غول سیاه وسوسه غیرت ما رو خورده بود
 کباب چرب پایتخت گوشت الاغ مرده بود

یغما گلرویی

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 9:37 |
     دكتر مددي، دانشگاه زنجان، آبرو و باقي قضايا

نمي دانم چند نفر اين متن را مي خوانند يا اصلا ذهنيت چند نفر را ممكن است اين متن تغيير دهد. اما من با اين كه ساعت دو امتحان دارم و به شدت نياز دارم به مرور هاي قبل از امتحان، با اين كه الآن وقت نماز است. اما در حين وضو گرفتن احساس كردم نوشتن اين سطرها از هر چيز واجب تر و فوري تر است.

شايد براي ما كه منتقد اين دولتيم و همه مان با چوب مشترك لامذهبي و بي تعهدي رانده مي شويم،مايه ي  خوشحالي است كه بشنويم فلان مدير دولت نهم كه از قضا همين هفته ي پيش حكم انحلال يك انجمن اسلامي را امضا كرده است پرده از حيثيتش افتاده و خود متهم همان گناهي شود كه رقبايش مي شدند...

اما همين كه كمتر از يك ساعت پيش فيلم واقعه ي زنجان را ديدم،  جز چند تصوير مبهم  كه هيچ چيزي را اثبات نمي كرد؛ نديدم. هيچ دليلي نيست كه نخواهم اين اتفاق را حمل بر يك توطئه يا برنامه ي از پيش طراحي شده نكنم. هرچند رخداد وقايعي مثل قضيه ي سردار زارعي و دو نماينده ي مجلس هفتم موارد اين چنيني را در معرض لوث قرار مي دهد اما آيا حقا و انصافا اين درست است كه پيش از اثبات جرم يك بنده ي خدا چنين پروپاگاندايي پيرامونش ايجاد شود؟

اين با هيچ مبناي شرعي و حقوقي نمي خواند كه پيش از اثبات جرم در يك محكمه ي عادله ي صالحه اين طور با آبروي افراد بازي شود، به ويژه اين كه فيلم به دلايل متعدد از جمله اين كه از لحظات ابتدايي تصويري وجود ندارد، اين كه در حين چنين عملي چه طور دو دري كه هست باز است، يا اگر در شكسته شده به چه سرعتي بوده كه متهم فرصت جمع و جور كردن اوضاع را نداشته است، اين كه همين هفته ي گذشته متهم حق يا نا حق تشكل منتقدي را منحل كرده است، شبهاتي دارد كه موضوع را تحت الشعاع قرار مي دهد. 

نمي دانم، ولي پناه بر خدا از قرباني توطئه هاي كثيف شدن.خواه قرباني سه دانشجوي مظلوم اميركبير باشد(كه واي بر ما اگر آهشان بگيردمان) خواه يك مدير مملكتي مخالف ما.پناه بر خدا

------------------------------

یک نکته: من اصلا موافق این حرف هایی که بولتن سپاه پاسداران زده نیستم و آن ها را اصلا راجع به اظهار نظر صاحب صلاحیت نمی دانم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:40 |
     طرح يك زندگي فكري

ابراهیم نبوی سال ها پيش در وصف  بهزاد نبوي نوشته بود:«چپ زاد و چپ زيست و چپ مرد». اين كه چگونه مي شود مرام و مسلكي براي كسي ديني و خوني شود خودش مسئله اي است؛ اما بارها با خودم فكر كرده ام كه اگر دوران نوجوانيم را به خواندن قصه هاي صمد بهرنگي نمي گذراندم، اگر دلم براي ياشار نمي سوخت، يا اين كه اگر چشمم را مثل همه ي هم سن و سالهايم به رنج هايي كه در ۲۴ ساعت خواب و بيداري جريان داشت مي بستم، يا اين كه حتي كند و كاوي در مسائل تربيتي ايران را در همان دوران راهنماييم دو سه باري دوره نكرده بودم يا حتي كتاب اسماعيل جمشيدي در مورد صمد بهرنگي را... يا همين طور شريعتي. يادم هست كه توي كتابخانه ي كودكانه ي مان يك كتاب اشتباهي بود:"علي، حقيقتي بر گونه ي اساطير" و اين طور شروع مي شد كه:"يك جمله در انجيل هست كه فكر مي كنم اگر همه ي انجيل تحريف شده باشد، اين جمله دست نخورده مانده باشد: از راه هايي نرويد كه روندگان آن بسيارند، راه هايي را انتخاب كنيد كه روندگان آن كمند" و بعد نويسنده ي كتاب از علماي مسيحي مي گفت كه ظاهر حال را گرفته بودند و در شهرهاي از راه هاي پر رفت و آمد عبور نمي كردند.

حواسم پرت شد، اگري را گفتم كه جوابش را ندادم. با خودم فكر مي كنم اگر  نوجوانيم اين طور شكل نمي گرفت اين چيزهايي كه امروز ارزش تلقي مي كنم، باز هم برايم ارزش بودند؟ نمي دانم، شايد بعضي وقت ها آدم بايد به خودش شك كند اگر چپ زاده شود و چپ بزيد و چپ بميرد....

اما فكر مي كنم نه، اين طور نيست.تو سن ۱۵- ۱۶ سالگي به اقتضاي هيئت مسائلي برايم زيادي اهميت داشت و زيادي گيرشان بودم كه چندان مهم نبود.تا اين كه زد و تابستان ۸۳ يكي از بزرگترهاي هيئت (مجيد پيكار) كتابي را به من هديه داد كه مسير فكري زندگيم را عوض كرد. با شريعتي چندان بيگانه نبودم، يعني درست تر بگويم با شريعتي بزرگ شده بودم با استحمار، با يك جلوش تا بي نهايت صفرها، اما آن كتاب در آن فضا چيز ديگري بود..."پدر،‌مادر، ما متهميم" آن قدر كه امروز هم اگر كسي به من بگويد مي خواهم شريعتي بخوانم مي گويم از ما متهميم شروع كن.و بعد يادم هست كه مثلاً وقتي كمتر از يك ماه به كنكور مانده بود، نشسته بودم و داشتم روش شناخت قرآن مي خواندم بعد كنكور و ترم اول دانشگاه هم حج، بازگشت... شريعتي خواني من اگرچه در همان سال متوقف شد، و اصلاً به كويرياتش قد نداد، اما بي انصافي است اگر از معلم شهيدي ياد نكنم كه زيادي مديونش هستم.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:2 |