تبليغاتX
بيگاه ها

بيگاه ها

چه قدر مثل تو هستم؟..................چه قدر مثل خودم؟

تحکیم خوانی2؛ بازی بچه بد، بچه خوب و پیام محسن رضایی

پیامی که محسن رضایی دقایقی پیش خطاب به رهبری صادر کرد، بهانه‌ای شد تا دومین پست تحکیم خوانی را بنویسم.

توضیح این نکته ضروری است که تحکیم، انجمن تهران، یا هر مجموعه‌‌ی دیگری که سازمانش بر مبنای الیگارشی نخبگان باشد، پس از طی مدتی از حیات خود، شاهد تولد جریان‌هایی است که به معنی دقیق کلمه فراکسیون یا جناح نیستند، اما صف‌بندی‌های واضحی در میانشان وجود دارد. ساز و کار تصمیم‌گیری در چنین جریان‌هایی دموکراتیک نیست؛ بلکه شخصیت‌هایی که به عنوان «پدر معنوی» شناخته می‌شوند در آن تصمیم گیری می کنند. وجود پدر معنوی ها که گاه اقتدار خود را تا سالیان سال پس از خروج از مجموعه حفظ می‌کنند(نظیر علی افشاری، عبدالله مومنی، عباس عبدی در تحکیم و ابوالفضل فاتح، شکوری راد، و بعضی دوستان معاصر! در انجمن تهران) باعث می‌شود تا روند انتخابات به نوعی تسهیل شود. دیگر نیازی نیست که شورای عمومی در یک روند طولانی و فرسایشی، بخواهد کاندیدایی که حدنصاب آرا را کسب می کند، انتخاب کند و از قفل شدن انتخابات در مواردی که کاندیداهای کم رای حاضر به کناره گیری نیستند نیز  جلوگیری می‌شود. در واقع پدر معنوی ها به مذاکره می نشینند، سهم خود را تعیین می‌کنند و هرکس به همان اندازه کاندیدا می‌دهد، این به آن رای می دهد و آن به این و قضیه انتخاب شورای مرکزی که اصلی ترین چالش چنین مجموعه‌هایی است، اصطلاحاً بسته می‌شود. 

ممکن است در این میان جریان‌هایی از سهم خود ناراضی باشند؛ و روند مذاکرات پدرمعنوی‌ها برایشان مضر باشد، بنابراین یکی از اعضای خود را که توانایی بالایی در شرنده بازی دارد، به میان شورای عمومی می‌فرستند و در حالی که شورای عمومی لنگ مذاکرات پدرمعنوی‌ها برای آغاز روند انتخابات است؛ وی جلسه را به هم‌می‌ریزد و شورای عمومی از همه جا بی‌خبر(به تعبیر دوست عزیز، میثم خداشناس،بز اخفش:سیاه و سفید) مضطرب می‌شود. اینجاست که کار بچه خوب شروع می‌شود. بچه خوب البته از میان پدران معنوی همان جریانی است که شلوغ کاری راه انداخته است؛ بچه خوب به جای این که بازی را به هم بریزد می نشیند پای میز مذاکره و البته حالا با دست پرتر شروع به چانه زنی می‌کند.

با این اوصاف عجیب نیست پس از این که آقای پلیس گفتند که مدارا تمام شد و آقای قوه قضاییه گفتند اعدام می‌کنیم و آقای اوین هم اساتید سرشناس دانشگاه را بلعید، یکهو محسن رضایی بچه خوب ماجرا شود. و البته حالا دست بالاتر آقایان بازیگر چیست؟ بیایید روند را با هم بررسی کنیم:

اول: علی مطهری(بچه خوب) راهکار می‌دهد:

رهبران جنبش سبز به قانونی بودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند . 

دوم: کنعانی‌مقدم(بیرون بازی، شاید هم در طیف موسوی) از اصولگرایان منتقد با فرارو مصاحبه می کند: 

دبیرکل حزب سبز سپس به پیشنهاد علی مطهری مبنی بر اعتراف به قانونی بودن رئیس جمهور اشاره کرد و گفت: «مسئولیت اعلام صحت انتخابات با نهادهای قانونی کشور است؛ این امر مسجلی است و گمان نمی‌کنم که با چنین اعترافی مسئله حل شود؛ در عین این که ممکن است این تصور به وجود بیاید که مسئله بده و بستان است.» 

سوم: آقای پلیس می‌روند کنفرانس خبری و در تمام روزنامه ها تیتر می‌شود مدارا تمام شد.(بچه بد، گفتن ندارد!)

چهارم: موسوی(بازیگر مقابل) بیانیه می دهد:

اندیشیدن باین گونه راه حلها که عده ای توبه کنند و عده ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است.

آخر: بچه خوب قبلاً پیشنهادش را داده بود، فایده نداشته، باید یک بار دیگر بچه خوب حرفش را تکرار کند و البته هزینه بازی را بالاتر ببرد، پس محسن رضایی نامه می‌نویسد و با مصادره بیانیه موسوی می‌گوید:

عقب نشینی آقای میر حسین موسوی از انکار دولت آقای احمدی نژاد و پیشنهاد سازنده ایشان به اینکه مجلس و قوه قضاییه به وظایف قانونی خود در قبال پاسخگو کردن دولت عمل کنند، هر چند دیر هنگام بود ولی می تواند سر آغاز یک حرکت وحدت بخش در جبهه معترضین با دیگران باشد.

به نظر شما، موسوی کوتاه می‌آید؟ به نظرم واکنش موسوی سکوت است، تا جواب رهبر چه باشد...

--------

البته نمونه تاریخی برای بازی بچه خوب، بچه بد باز هم هست. مثلا وقتی که علی لاریجانی دبیر شورای امنیت بود. در مسئله پرونده هسته ای، احمدی نژاد بچه بد بود، لاریجانی بچه خوب. هرچند احمدی‌نژاد زیادی بچه بدی بود؛ لاریجانی استعفا کرد آخرش!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 17:48  توسط م.م.ب  Balatarin

قطعنامه: 57 را فراموش کن؛ امسال 88 است

من از این قطار پیاده می‌شوم؛ اگر مقصدش انقلاب است. با افتخار هم پیاده می‌شوم و در برابر آیندگان سرم را بالا می گیرم و می‌گویم، نخواستم از چاه به چاه برویم. 

تمام هم و غم جنبش سبز باید این باشد؛ که کسانی را که باتوم در دست گرفته اند؛ کسانی که دوست دارند باتوم در دست بگیرند؛ و تمام کسانی که فرمان باتوم به دست گرفتن را می‌دهند؛ منصرف کند؛ نه این که خودش دست به سنگ ببرد و به ماموران حمله کند. 

ما نباید فراموش کنیم که آنان نیز حامیانی مردمی دارند؛ مردم فقط ما نیستیم؛ ما نمی خواهیم کسی را از این مملکت بیرون کنیم، ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند. آیا راه اقناع افرادی که مخالف ما هستند، افرادی که دودلند و افراد بی تفاوت جامعه، این است که می رویم؟ گمان نمی‌کنم.

ما نمی ترسیم از این که کتک بخوریم، ما نمی ترسیم از این که اشک آور بخوریم، ما نمی ترسیم از این که دستگیر شویم، زندانی شویم و به زندان برویم؛ ما ثابت کرده ایم که نمی ترسیم حتی کشته شویم؛ آن هم برای اثبات این حقیقت که ما نیز مردمی هستیم؛ اما آیا این همه بدان معناست که ما نمی ترسیم از این که کتک بزنیم، زندانی کنیم و حتی بکشیم؟ گیرم با این استدلال که آن‌ها نداها و سهراب‌ها را کشته اند؛ آیا این راه صواب است؟ 

جنبش سبز باید این درس را از انقلاب 57 به خاطر بسپارد؛ آنها فکر می کردند همه حقیقت را در اختیار دارند، فکر می کردند راه نجات در دستانشان است، فکر می‌کردند سعادت در ایدئولوژیشان است، امروز حنظل آن تفکر کام  چه کسی را شیرین کرده است؟

 اگر نخواهیم به نسبی گرایی ایمان بیاوریم که ما نیز راه آنان را رفته ایم؛ برادر، رفیق؛ شهروند؛ 57 را فراموش کن؛ امسال 88 است. قرار نیست انقلاب کنیم. قرار نیست حاکمان را عوض کنیم. قرار نیست پالان خر عوض شود؛ ما دست به دست هم می دهیم تا اخلاق ها را تغییر دهیم، رفتارها را عوض کنیم، رفتاری که از من و تو در عرصه عمومی سر می‌زند و در آن بوی نفرت و ناسزا می آید، هیچ تفاوتی با دشمن گفتن‌های رهبری ندارد. رفتاری که از من و تو در عرصه عمومی سر می زند و در آن توسل به زور وجود دارد، هیچ فرقی با باتوم به دست گرفتن سربازان ندارد. او برای تفکر خودش می جنگد، تو هم برای تفکر خودت می جنگی. جنگ است دیگر، کشته دارد، زخمی دارد، بی خود کرده ای بی تفنگ پا به جنگ گذاشته ای. 

قرار نبود بجنگیم تا پرچم را پس بگیریم، قرار بود راه سبز را زندگی کنیم، حتی اگر کشته شویم. قرار بود گل بدهیم؛ دوستی بورزیم.

بزرگترین انتقاد من به میرحسین است. حقا که موی خمینی به تن موسوی است. نعل بالنعل هم‌اوست؛ اما آقای موسوی، خمینی وار رفتار کردن انقلاب می‌آورد، ما که انقلاب نمی خواهیم. یکی از بزرگترین اشتباهات رهبری انقلاب 57 این بود که در اختلافات انقلابیون سکوت می‌کرد، فقط به خاطر جذب حداکثری؛ اما عاجزانه از شما می خواهم همان گونه که یک بار به مردم تاختی که چرا دچار کیش شخصیت شدند و برایت جشن تولد گرفتند، این بار هم مردم را نقد کن که چرا رو به خشونت آوردند.

از تمامی دوستان می‌خواهم برای اقناع مردم به دست کشیدن از خشونت بنویسند؛ این یک بازی وبلاگی کاملا جدی است.

پاسخ ها به این درخواست:

وبلاگ کنار گذر:  سوگ سیاوش

وبلاگ کورسو:  ما اهل خشونت نیستیم


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:9  توسط م.م.ب  Balatarin

شاه، شخصیتی که باید از نو شناخت

اف بر تو روزگار، که کار را به جایی کشاندی که این را بنویسم، اف

اول: در شگفتم که مطلق عیب و بی تدبیری، چگونه در گذر زمان تبرئه می شود و تاریخ چگونه گاهی وقتی ها پاسخ هایی برای آدم ها سرهم می کند. هیچ وقت فکر نمی کردم مظهر بی تدبیری که محمدرضا پهلوی باشد، سی سال بعد در بعضی جهات نمره روسفیدی بگیرد

شاه، مردم را در برابر مردم قرار نداد؛ شاه؛ تصاویر حمله سیزدهم آبان به دانشگاه را از تلویزیونش پخش کرد و شاه در روز عاشورا مردم را به گلوله نبست. 

حالم خوب نیست. دوم ندارد


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:5  توسط م.م.ب  Balatarin

«بلاروزگاریه عاشقیّت»

«خوش به حالتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته» مام رفتیم؛ بعد چندسال امروز بی روضه برای عاشورا گریه کردم؛ یکی نیست بگه «تو رو چه به روضه؟ روضه خودتی، گریه کن ندارای، و الّا خودت مصیبتی» آره گریه کردیم، نه به خاطر مصیبتی، چیزی، به خاطر اشک‌آور بود. نمی گم دلم نگرفت،دلم گرفت وقتی بیست تا دختر ایستاده بودن دم میدون انقلاب و برای موتورسورای چوب به دست و چماق به دست و تفنگ به دست و حتی تسمه به دست؛ داد می زدن ماشاءالله، حزب الله. دلم سوخت برای پسر سبزی که داشت می کوبید روی سطل آهن و عقده هاش رو خالی می کرد. دلم بیشتر از همه سوخت برای اون سبزی که گفت باید کشت اینها رو؛ و گوش نمی داد تو می کشی، اون هم می کشه، فرقتون چیه؟ 

ای بابا یکی نیست که به ما بگه «دلت کربلاس»

**پ.ن: عنوان و هرچه دیگر که لابلای این دو «» است مال علی حاتمی است. گفتن ندارد: سوته دلان


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 22:51  توسط م.م.ب  Balatarin

اخطار جدی در رحلت آیت الله

فوت فقیه عالیقدر را باید یکی از نقاط عطف تاریخ جمهوری اسلامی دانست. من حرفی از سراشیبی سقوط یا نقطه آغاز صعود نمی زنم. اما گمان می‌کنم در فوت ایشان اتفاقاتی افتاد که روندهای تاریخی جمهوری اسلامی را تکمیل کرد. توابی‌گری مهمترین وصف این اتفاقات بود. عده کثیری از نخبگان، از آنچه رفته بود و از آنچه کرده بودند، ابراز ندامت عملی کردند و این دلیلی نداشت جز حرف‌هایی که به مرور زمان اثبات شد و کارهایی که نباید می شد و شد.
به نظر حقیر نقطه اوج این اتفاقات نامه تسلیت محسن رضایی بود. شاید اگر نماز آیت الله منتظری را آنگونه که بنا بود هاشمی رفسنجانی می‌خواند و به خاطر مصلحت سنجی بیت آیت الله، اصلاح‌طلب پنهان حوزه، یعنی آیت الله شبیری زنجانی این کار را بر عهده نمی‌گرفت؛ این نقطه عطف تغییر می کرد؛ اما صرف نامه محسن رضایی نیز خبر از طوفان‌های عظیم می‌دهد.
رهبر بهتر از هرکس دیگری می داند که بسیاری از مخالفان امروز، حتی در بدترین سال‌های حیات سیاسی‌شان به ولایت فقیه و مصداقش که شخص ایشان باشند، معتقد بودند. به یقین استنباطی و  همین طور بر اساس اطلاعاتی که دارم؛ بسیاری از اطاعت‌های خاتمی در دوره ریاست جمهوریش از باب همین اعتقاد بوده است؛ بدون شک نامه تند کروبی به مرجع فقید در سال 78 نیز از همین باب بوده است. اما که چه کرد که چنین شد؟ چرا واکنش به رهبری آنچنان در سطوح بالای نظام عادی شده است که حتی محسن رضایی با تسلیتش جیغ خاموش می کشد و به رهبر اعتراض می کند؟
به نظر می‌اید جواب سوال واضح است. ادامه روند کنونی، خواص مردود(!) و غیر مردود در امتحان بعد از انتخابات را به اجماعی می‌رساند که خوب یا بد بسیاری از مردم بدان رسیده اند.
به عنوان یک انسان مسئول نسبت به اجتماع؛ به آقایان کرسی نشین اخطار می‌دهم؛ ادامه این روند باعث ایجاد خلل های جدی در بقای نظام خواهد شد؛ و این نکته را هم متذکر می‌شوم که من به هیچ وجه دلم برای صندلی‌های ایشان و نظام جمهوری اسلامی نسوخته است؛ که فریاد وانظاماه سرمی‌دهم،حمل بر نفاق نشود؛ دلم برای خودم می سوزد؛ که دوباره در چاه ویل یک انقلاب دیگر بیافتم.
ولایتمداری جناح چپ را باور نکردید؛ به این روز افتادید؛ تا دیر نشده اصلاح‌طلبی ما را باور کنید؛ تا ملت نجات پیدا کند و شما آرامش بیابید.
ضمیمه ضروری
بسم الله الرحمن الرحیم  
اطلاع یافتیم كه فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمة الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافته‌اند.
ایشان فقیهی متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند. دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی‌های زیادی در این راه تحمل كردند.

در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند  و ابتلائات دنیوی را كفاره‌ی آن قرار دهد.

اینجانب درگذشت ایشان را به همه‌ی بازماندگان بویژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت میگویم و رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت میكنم.

سیّد علی خامنه ای 29/ آذر/ 1388

------------------------------

بسم الله الرحمن الرحيم


فقيه عالیقدر آيت الله آقاي حاج شيخ حسينعلي منتظري رحمي الله عليه دارفاني را وداع گفته و به سراي باقي شتافته اند.
ايشان مجاهدی بزرگ و فقيهي متبحّر و استادي برجسته بودند و شاگردان زيادي از ايشان بهره بردند.
دوراني طولاني از زندگي آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظيم الشأن گذشت . ايشان مجاهدات زيادي انجام داده و سختي هاي زيادي در اين راه تحمل كردند.
اينجانب درگذشت ايشان را به همه ي بازماندگان بويژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسليت ميگويم و رحمت و مغفرت الهي را براي وي مسألت ميكنم.

محسن رضایی


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:9  توسط م.م.ب  Balatarin

من گریه نکردم، من گریه........

نه، این انصاف نیست. من گریه نکردم برایت امروز. می‌دویدم، می‌دویدم و حیران نبودم. فکر می‌کنم و یادم می‌آید به اولین دیدار، سه سال پیش در همین روزها بود؛ نه چنان که گفتنی باشد. با همان لهجه که برای من آشنای آشنا بود از پزشک نجف آبادی ‌گفت:«حج آقا! یه نیگا به شناسنامه دم بنداز!» و از مرگ گفت و این که آماده رفتن باید بود. فکر می‌کنم از همه بیشتر آماده رفتن بود که سر نترسی داشت. فهمیدنش ساده نیست، وقتی بخواهی پشت پا بزنی به هرچه جاه و مقام، فقط کف نفس نمی‌خواهد؛ باور می‌خواهد، یقین می‌خواهد.

بهت زده به قم می‌رسم. ساعت ده شب، کوچه شلوغ است و این بار دیگر تن فرعون نمی‌لرزد، شلوغی کوچه‌ات را بهانه دستگیری نوه‌هایت نخواهند کرد. داخل بیت می‌روم، داخل حیاط، چند قدم و حالا دوباره نزدیک تو هستم مثل این عکس، که حالا منتشرش می‌کنم. آرام، رو به قبله‌ای.

آیت الله منتظری، اسفند 85

نه، آن چند قطره اشک کفاف مرا نمی‌داد. امروز باید می‌گریستم؛ کسی که تو را نخوانده است نمی‌فهمد، کسی که از باغ علمت میوه نچیده است ابله است برای خواندن این سطور. و امروز می‌دویدم از این سو به آن سو. که مبادا تاریخ جا بماند در سی‌ام آذر. پشیمان نیستم، تاریخ‌هایی را که باید ثبت کردم. اما گریه نکردم برایت امروز. ضجه نزدم. این انصاف نیست. انگار عقده‌ای باشد برایم، برای سال‌های سال که صبح سی‌ام آذر88 گریه نکردم. دگمه می زدم، پشت سر هم، فلاش می‌زد یا نمی‌زد، عکس می انداخت و فرصت گریه نبود.

و این اثر کدام جاذبه است؟ دیروز یک دانشکده حقوق نا‌آرام بود! دکتر امیرارجمند آنقدر مبهوت بود که صاحب‌عزا باشد، رفتم و تسلیت گفتم. دانشکده حقوق بهشتی با هماهنگی کدام شورای هماهنگی تعطیل شد؟ کدام استاد، کدام دانشجو دیروز عزادار نبود؟ این مردم را کدام بلندگو کشیده بود به این شهر؟ کدام اتوبوس به پیشوازشان رفت؟ میزبانشان که بود؟ دیشب قم شهر سرگردان‌ها بود، صاحب‌عزا که بود؟ نمی‌دانم... شاید اشتباه نکردم که تا گنبد را دیدم زمزمه کردم آجرک الله...

سی ام آذر88، حرم حضرت معصومه، نماز آیت الله الظمی منتظری

این انصاف نیست. من گریه نکردم. من گریه بودم. من گریه هستم. ولی گریه نکردم. من گریه نکردم.... گریه می‌کنم و می‌نویسم که گریه نکردم؛ که گریه نکردم. گریه نکردم که ستاره رفت و صبح نیامد...

برای این اندوه، این چند بیت از مثنوی مرگ فرهاد حسین منزوی:

قائم نه به ذات خویشی ای مرگ

موصوف صفات خویشی ای مرگ

من خوبت یا بدت ندانم!

مفهوم مجردت ندانم

پستت کند آن که پست میرد

بالایت از او شکست گیرد

وآنکس که به وقت جان سپردن

داند ره و رسم خوب مردن

قدر تو به آسمان رساند

وز هستی، برترت نشاند

من کوهم از آن تو نیز کوهی

چون مرگ منی پر از شکوهی...

از اینجا عکس های امروزم را ببینید


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:35  توسط م.م.ب  Balatarin

تحکیم خوانی(1): دفتر تحکیم وحدت، تشکیلاتی که باید از نو شناخت

حقایقی هستند که خاک بخورند و گم شوند و بعدها، بشوند حلقه مفقوده تاریخ. شاید برای نوشتن از تحکیم افرادی باشند بسیار باصلاحیت تر از من؛ چرا که من هیچگاه دفتر تحکیم وحدت را تجربه نکردم، ولی تجربه فعالیت در انجمن اسلامی دانشگاه تهران؛ و ساختار تشکیلاتی مشابه این دو مجموعه بزرگ دانشجویی و اعتقاد استوارم به این که ساختارهای همگون، فرزندان همگون می زایند، جرات نوشتن از این بحث و در این باب را به من داد.

معتقدم تحکیم را باید از نو شناخت؛ چرا که بدون فهم تحکیم، فهم بسیاری از مناسبات جمهوری اسلامی ممکن نیست. تحکیم و جمهوری اسلامی هر دو آبشخورهای تئوریک یکسانی داشتند و همین منجر به ایجاد ساختارهای مشابه و رفتارهای مشابه شد. از دیگر سو بسیاری از سیاستمداران امروز ایران؛ دوره کارآموزی خود را در تحکیم و انجمن های اسلامی طی کرده‌اند و بیراه نیست که  رفتارهای تحکیمی، جزئی از سیاست ورزیشان باشد.

این فصل جدید در این وبلاگ، یعنی مجموعه یادداشت های تحکیم خوانی؛ بر پایه تجربه هایم، اطلاعاتم و البته درکی حقوقی از این تشکیلات است؛ یادداشت هایی که به عقیده خودم به فهم متکامل تر از جمهوری اسلامی کمک می کند و البته مقدمه ای است برای یک تز بزرگتر در رشته حقوق؛ که حتما معذورم خواهید داشت از این که فعلا از آن تز پرده بردارم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:10  توسط م.م.ب  Balatarin

مباحثه ادیان در حق حیات

از این گزارش خیلی راضی نیستم، ولی خب. به هر حال. جلسه بهتری در مورد اتانازی وجود داشت؛ که فکر می کنم خیلی به درد بخور بود ولی چون چیزی از حرف های سروش دباغ متوجه نشدم، ترجیح دادم علم را به حرفه برتری بدهم و از آن گزارشی تهیه نکردم. این گزارش در 5 شنبه جهان اقتصاد چاپ شد. ظاهرا کار ما در جهان اقتصاد تمام شد. به غیر از خودم، حیف از آن تیم فرهنگی که کارش در جهان اقتصاد تمام شد. حیف از آن تیم. حیف از آن تیم. نیامده رفت.

ضمن این که مطلب دو تکه است؛ قسمت اول مطلب را در اینجا بخوانید و کل مطلب را در ادامه مطلب:

آیت الله دکتر مصطفی محقق داماد سخنران ویژه جلسه سوم همایش حق حیات بود تا به بررسی مبانی کلامی حق حیات در دین اسلام بپردازد. وی با یادآوری ماده سوم اعلامیه جهانی حقوق بشر که حق بر حیات را طرح می‌کند، گفت: این اصل در زمان انتشار اعلامیه در سال 1948میلادی اصلی بدیع و نوآورانه تلقی شد، حال آن که از قرون قدیم در کلیه ادیان ابراهیمی، ادیان شرقی و دیگر مکاتب بر حرمت، ممنوعیت و زشتی قتل تاکید شده بود. محقق ادعای بدیع بودن حق بر حیات مذکور را به دو دلیل موجه دانست. نخست به این دلیل که در ادیان و مکاتب گذشته آنچه مقصود و منظور بود؛ نه حق بر حیات که ممنوعیت قتل بود و این دقیقا در نقطه مقابل به رسمیت شناختن حق بر حیات است، چرا که در قدیم تجاوز به حدود الهی صورت می گرفت؛ یا در قوانین حمورابی تجاوز به امر پادشاه رخ می‌داد؛ اما بر اساس بیان اعلامیه جهانی، قتل به عنوان تجاوز به حق بشری، منع شده است. وی دلیل دوم را در برخورداری برابر تمامی ابنای بشر از حق حیات دانست و گفت: در حکمت یونانی، جان بربرها هیچ ارزشی نداشت، در تورات هم به مسئله خودی و غیرخودی برمی‌خوریم؛ حتی در قرآن هم بنا به یک برداشت مشهور گفته می‌شود که این مسلمین و مومنین هستند که از حق بر حیات برخوردارند. محقق‌داماد در نقد دلیل اول گفت: قرآن جان انسان را محترم می‌داند و اگرچه اولیای دم را در قصاص محق می‌داند؛ می‌گوید عفو به تقوی نزدیک‌تر است. وی سپس به دومین دلیل پرداخت و ادامه داد: قرآن هیچگاه ادعا نمی‌کند که غیرمسلمان حق حیات ندارد؛ قرآن حتی در به رسمیت شناختن دفاع مشروع که حق هر انسانی در دفاع متناسب با حمله ای است که به او می‌شود می گوید: اگر تو دستت را دراز کنی که مرا بکشی من دستم را برای کشتنت دراز نمی‌کنم؛ من برای کشتن تو باسط الید نیستم. مدیر گروه حقوق اسلامی دانشگاه شهیدبهشتی اظهار داشت: بر اساس قرآن در برابر یک خون محترم که بر زمین ریخته شود، تنها می‌توان یک جان را گرفت؛ اما وقتی که قرآن می‌گوید کسی که بی‌گناهی را بکشد، گویی تمام مردم را کشته است؛ بدان معناست که بشریت خون‌خواه بیگناه است. به باور محقق‌داماد قرآن قتل را جنایت علیه بشریت می‌داند و ارزش خون مظلوم در همین است. این استاد دانشگاه در پایان با لحنی عتاب‌آلود گفت: وای بر آن‌که از خون مظلوم بگذرد. این عتاب محقق چنان قاطع و پرکنایه بود که سخنرانی وی در پایان مورد تشویق ممتد و طولانی حاضران قرار گرفت.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:31  توسط م.م.ب  Balatarin

اما عقاب زخمی خسته صبور باش...

آقای م.ب.

تا این حد که مجازیم؟ خودشان هم به تو می گفتند م.ب. در «دروغ‌گزاری»شان. اسمت را نمی بریم. عکست را نمی زنیم. شعرت را نمی گوییم. تو را فراموش می کنیم. سعی می کنیم و سعی می کنیم که باور کنیم دری است از درهای بهشت، این ممالک محروسه اسلامی...

هنوز خنده های آزادی همکلاسی روی لبمان است که خبر می رسد تو را بردند. نبردند که؛ در دانشگاه تهران ربودند. و یادم می آید به همه روزهای خیره سری و لجبازیت. خیره سر بودی که حتی من هم بی سر و صدا استعفا دادم و تو با پررویی تمام ایستادی و آن حمقای الدنگ لغو عضویتت کردند. تاریخ خیره سری تو مال امروز ودیروز و بعد انتخابات نیست.من می دانم که قدیمی است! مثل همان شب که از باغ های فرحزاد بیرونمان کردند.یادت که هست! کابوس 86 وزارت علوم را! آن شب که تحکیم زنده شده بود بعد از 6 سال! از طیف شیراز و علامه و تهران و.... همه مان همدیگر را پیدا کردیم. فکرش را هم نمی کردند آقای وزیر ترسید و نیامد....

آقای م.ب! ما با هم بودیم، قرار بود با هم باشیم؛ هردویمان لجباز بودیم و یکدنده. اما من که عطایشان را به لقایشان بخشیدم تو سفت و سخت تر ایستادی. امسال هم که نگو! من مبتلا شدم به تنزه طلبی؛ تو وظیفه ات را انجام می دادی. آنقدر که ا.ث جاسوس... در فالس نیوز اسمت را م.ب بگذارند و حتما این قدر متوهم هستند که خیال کنند دانشگاه ها خبری نبود، تقصیر تو بوده و تجمع هفتم مهر و خاک بر سر این بی شعورها کنند

آقای م.ب. به احترام تو که گفته ای راضی نیستم؛ عکست را نمی زنیم؛ اسمت را نمی بریم و امیدواریم از خانه های امن آنها بیرون بیایی.

اصلا چرا دارم خطاب به تو می نویسم؟ خطاب به همان زبان نفهم ها می نویسم:

...ها! نمی گویم مهدی را آزاد کنید، لطفا مهدی را تحویل دادستانی بدهید.


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:9  توسط م.م.ب  Balatarin

مه گویه ها

1.

اسرافیل می دمد

این شب آخر را

بیا به گناه

2.

این مه

حجاب ماست

بهانه نیار،گناه کن


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:37  توسط م.م.ب  Balatarin

محرمانه (گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش)

یک شاعر جوان مرودشتی،به نام طاهره خنیا غزلی دارد که قریب هفت سال پیش شنیدمش ولی به رغم طولانی بودنش(طولانیت وزنی) هنوز بیت اولش را حفظم که:

دستم نمي رسد که تو را دست چين کنم،اين شاخه هم که خر شده سر خم نميکند
وقتي گل انار لبت قسمت من است ، پائيز از علاقه ي من کم نمي کند

خواستم با حفظ احترام به شاعر اصیل بگویم که: یاد از بهار نکن، آتشم نزن، پاییز از علاقه من کم نمی کند.

شرمنده که وعده جدی نوشتن را خلف کردم؛ به قول آرش سبحانی: «این دفه مجبورم»

گفتم که ثبت شود در سینه تاریخ؛ آن چه می ترسیم نمی آید به سرمان مگر این که خودمان به یک نحوی درش دخالت داشته باشیم. به قول حافظ(البته منسوب به حافظ است؛ البته تر این قدر سست است که بهتر آن که بگوییم منصوب به حافظ است) باور نکنی خیال خود را بفرست؛ تا در نگری که بی تو چون خواهم خفت.


شرمنده، از محدوده خارج شدم.

آهان: نیم مصراع آخر آن غزل طولانی این است که

اسبی که رام عشق تو شد رم نمی کند

از باب احترام به خواننده ای که حکما مثل خودم نفهمیده که چه گفتم گوگلیدم، کل شعر این خانم خنیا را که بی ربط هستند به کل ماجرا مثل همه خانم های متفرقه ای که نامشان نبرده می شود یا آری؛  از فرشته و فریده و فائزه و فاطمه و فهیمه گرفته تا .... و ..... و ..... و..... و.... می توانید اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 14:57  توسط م.م.ب  Balatarin

چگونه «چیزی» شویم؟

هفته پیش داشتم لابلای قفسه خودم دنبال کتابی می گشتم، که چشمم افتاد به دفتر علوم مجید(برادر کوچکتر، اول راهنمایی) صفحه اول دفتر سوال هایی بود و جواب هایی. مثل همه دفترهای علوم دنیا. قمست جالبش برایم درس اول علوم اول راهنمایی بود: گزاره هایی که از دانش آموزمی خواست بگوید مثلا گزاره الف علمی است یا غیر علمی. اما معیار سنجش چه بود؟قابلیت آزمایش. گزاره الف علمی است چون قابل آزمایش، گزاره ب غیر علمی است چون غیرقابل آزمایش. فقط کافی است چهارسال سر کلاس های یکی از رشته های علوم انسانی نشسته باشی. خیلی چیز پیچیده ای نیست. حتی با یک درک ناقص هم می توانی قضیه را درک کنی:«در اولین درس علوم به نوجوان یازده ساله، تعلیم پوزیتویسم می دهیم»

من خیلی از پوزیتویسم یا آنچه که در فارسی بدان می گویند مکتب تحققی سر در نمی آورم؛ می دانم واکنشی بود به ایسم های آرمانی و بعضا قدسی در تبیین پدیده ها و البته رقیبی برای مشرب تاریخی در این مسئله. می دانم از دستاوردهای عصر روشنگری است. می دانم در پوزیتویسم می گویند علم باید Positif باشد. باید قابل ابطال باشد. قابل اندازه گیری باشد. قابل سنجش باشد. می دانم در پوزیتویسم می گویند به من چه که در عالم مثال چه هست، بیا روی زمین را بچسب، عریان واقعیت را بررسی کن. بگذریم، در باب پوزیتویسم و یا نقد آن نیست(چون خودم خیلی از پوزیتویسم خوشم میاد!) در باب سخنان قطب عالم امکان، مقام عظمای ولایت است.

آقای خامنه ای! ابرهای دور سرت را پاک کن! تو بیا علوم پایه ات را از حرف های به برداشت خودت مزخرف غربی ها پاک کن، اگر شد  بعد برای علوم انسانی خط و نشان بکش.

از همه کسانی که دارند در  راه خالص سازی علوم انسانی می کوشند می پرسم آن فلسفه ای که امروز در حوزه های علمیه به نام فلسفه اسلامی تدریس می شود، چقدرش نصیب یونان است و چقدرش نصیب اسلام؟

حرکت از صفر هزینه های زیادی دارد، بهتر نیست به همان راه رویم که بوعلی رفت و بعد از قرن ها انحطاط دست از خودخواهی برداریم و داشته هایمان را ببریم در تعامل با فلسفه ای که دارند؛ هم به خودمان خدمت کنیم و هم بشریت؟

----------------------

این چند خط را تقدیم می کنم به حسین نوروزی حتی اگر هیچ وقت مطلع نشود، به خاطر موسیقی زمینه اش، و به اندوه بانویش!

یکی می شوم

با سفیدی که هرگز نبوده ام

با تویی که هستی-بودی- مثل برف


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:29  توسط م.م.ب  Balatarin

ای شادی،آزادی؛ روزی که تو بازآیی

می آیی و من در دل می لرزم....

حمید آزاد شد.

آقای دانشکده، آقای ذکاءالملک! متشکریم


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:22  توسط م.م.ب  Balatarin

آه آزادی

راه می روم و می ترسم. از هر صدایی که بیاید وحشت می کنم. راه هم حتی به سختی می روم. وقتی شادم، یا هیجان زده ام تند تند می روم، شعر می خوانم، می خندم، رویا می بافم، جسارت می کنم و به حریم های ممنوعه سرک می کشم. اما حالا، غمگینم، انگار به پایم، به دلم حتی به ساعتم وزنه بسته اند وکش می آورد همه دور و برم.از هر صدای پایی که از پشت سرم بیاید می ترسم، حتی اگر صدای کفش پاشنه دار باشد. از هر چشمی که به من نگاه کند می گریزم. امروز حتی سرم را پایین انداختم و از جلوی دوربین دانشگاه رد شدم، دیگر دست تکان ندادم، هیچ نداشتم جز نگاهی از سر ترس. این قدر می ترسیدم، که در لابی دانشکده نشستم تک و تنها، زیر نگاه سنگین نگهبان، نشستم و شعر گفتم و داشتم عرق می کردم. داشت گزارش می داد که از دانشکده زدم بیرون. دانشکده دوست داشتنی ام، تنها تنفس گاه رهایی برایم امروز اتاق گاز است. می ترسم. به پایم زنجیر بسته اند به دلم وزنه. سنگین شده ام. کش می آورند لحظه ها. کیفم محموله ممنوعه است، خودم غیرمجازم و دارم عقده حمل می کنم. عقده عقده عقده. غمگینم این قدر که حتی به یک سماور قهوه ترک هم دعوتم کنند باز ثابت و مبهوت سر جایم می مانم و سربه زیر می ایستم زیر شلاق غصه.

چراغی می سوزد در آن ته که شاید این غصه تمام شود در کنج انفرادی، در منتها الیه سیاهی. آنجا که تو نشستی. نمی شود... حتی گریه از خندیدن سخت تر شده است.

چراغی می سوزد آن ته، در آن سال هایی که می آیند از راه دور، پسرکی، دخترکی، هنوز نوجوان، لبریز از آزادی، می پرسد آزادی چیست و آن وقت مثل کسی که راز بزرگی در دل دارد مثل کسی که می داند آنچه را ندانستی است، نیشخند مغرورانه ای می زنم و می گویم: هنوز نترسیدی، هروقت ترسیدی؛ آن وقت می فهمی.

***

امروز برای اولین بار بعد از بازداشت حمید آمده ام دانشگاه؛ چقدر ترسناک است. دیروز عید بود، عید بزرگی بود اما؛

وقتی «حمید» در غل و زنجیر جاهل است

انصاف ده چه فرصت تبریک گفتن است...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:4  توسط م.م.ب  Balatarin

متکفل امر خدا نشویم

«سلسله نشست های دکتری» گروه حقوق جزای دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی در این ماه میزبان آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد بود تا از رابطه «جرم» و «عمل حرام» سخن بگوید.

نگرانی های نظری و رویه قضایی

هر چند خود حقوقدانان به این واقعیت معترفند که گاهی از متن واقعیت جامعه دور می افتند، اما اطلاع  یافتن این فقیه-حقوقدان با سابقه از رای یک دادگاه، دغدغه تبیین تئوریک تفاوت های جرم و عمل حرام را برای وی زنده کرد:« فردی به دادسرا فراخوانده می‌شود، وی با رد اتهام انتسابی؛ منکر ارتکاب جرم شده بود؛ اما پس از این که با صدای ضبط شده اش مواجه می شود، به ارتکاب جرم اعتراف می‌کند. متاسفانه پس از آن دادگاه آن فرد را هم به جرم مذکور و هم به جرم دروغ محکوم می‌کند»

مبنای حکم دادگاه، ماده 214 قانون آیین دادرسی کیفری است که دادگاه را مکلف می کند «حكم ‌هر قضيه را در قوانين مدون بيابد و اگر قانوني در خصوص مورد نباشد با استناد به منابع فقهي معتبر يا فتاوي معتبر حكم قضيه را صادر نمايد» و به هر تقدیر قاضی نمی تواند به بهانه ابهام، اجمال،نقص یا تعارض در قوانین مدون از صدور حکم استنکاف نماید. مستمسک قانونگذار برای گذراندن این قانون در سال 78؛ اصل 167 قانون اساسی بود که قلمرو شمول آن و این که آیا فراتر از دعاوی خصوصی در امور کیفری نیز ممکن است که به کاربسته شود، از چالش برانگیزترین مجادلات دانشکده های حقوق در طی سالیان گذشته بوده است.

اگرچه خوشبختانه استناد به این ماده برای جرم انگاری اعمالی که حرمت آن صرفاً در متون مقدس آمده و هیچگاه از مخیله مجلس قانونگذار نگذشته است؛ تبدیل به رویه قضایی نشد؛ اما وقوع استثنائاتی از جنس حکمی که ذکر آن رفت، هر کسی را اندیشناک می کند:علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.

«جرم» و «عمل حرام» اهالی دو قبیله متفاوت

مدیر گروه حقوق اسلامی دانشگاه شهید بهشتی پس از ذکر انگیزه گفت: «جرم و عمل حرام برآمده از دو فرهنگ اند؛ جرم برآمده از نظام قانونمند، این جهانی و صرفاً به منظور حفظ نظم عمومی است؛ حال آن که حرام از قبیله قدسیِ فرهنگی دینی است که از لحاظ کلامی ضمانت اجرای آن «بعد و قرب الهی» است....

این گزارش در شماره امروز جهان اقتصاد چاپ شده است.

برای خواندن کل مطلب، روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:44  توسط م.م.ب  Balatarin

میراث پدر ایمان

1.      «حج» یکی از منحصر به‌ فردترین مناسک دین اسلام است. این مدعا را هم می توان به تحقیق در میان رساله های عملیه یافت و هم از تاثیر و تاثراتی که بر بسیاری از حاجیان می‌گذارد.

بارها و بارها خوانده ایم «خسی در میقات» جلال را؛ شاید برای او سفر به عربستان،نه حج، که چیزی بود شبیه بودن در «ولایت عزرائیل»؛ بی اعتقاد به دینی می رفت تا مناسک آن را به جا بیاورد و غیر از تصریح خود او که در فرودگاه بعد از مدت ها نماز می‌خواند، کرختی لحن روایت او از همسایگانی که از قصدش آگاه می شدند؛ کاملاً این بی‌اعتقادی را منتقل می‌کند. اما جلال رفت، طواف کرد و در سعی؛ در آن دشواری که یکی می رفت و یکی می آمد؛ که دیگر مثل طواف آسان نبود؛ بازگشت.

کیست که از «حج» شریعتی بی خبر باشد؟ شریعتی همیشه، در سخنرانی هایش و در نوشته هایش گونه ای می‌گوید و گونه‌ای می‌نویسد که لازمه یک «ایدئولوگ» است؛ قاطع، غیر منعطف، این است و جز این نیست. اما در این کتاب که بر خلاف بسیاری دیگر از آثارش هنوز رنگ سال‌ها نگرفته است؛ همان ابتدا اتمام حجت می کند: «این ها برداشت های شخصی من از حج است» این چیست که قلم معلم شهید را هم کند می کند؟

2.      حج در فقه؛ یک وجه تمایز بارز با دیگر مناسک دارد. فقهی که بالاترین اعتبار را برای «لفظ» قائل است؛ (چنان که بسیاری فقها تا مدت ها خرید و فروش را بدون جاری کردن صیغه، لزوماً معتبر نمی دانستند) در تشریح چگونگی حج، تنها در یک جا لفظ را لازم می داند، آن هم گفتن تلبیه است. اگر از نمازهای واجب حج بگذریم و از یاد نام خدا برای قربانی؛ در تمام مفردات این فریضه، جایی را نمی یابیم که «سخن گفتن» ضروری باشد: نه در طواف، نه در سعی، نه در وقوف، نه در تقصیر، نه در رمی... انگار کن که می خواهی بی واسطه در محضرش باشی: «صوت و گفت و حرف را بر هم زنم، تا که بی این هرسه با تو دم زنم» انگار انقطاعی است از همه بشرساخته ها: خواه دوخت باشد و خواه زبان. همین که حج به چند روز سال محدود شده است؛ باعث می شود تا «جماعت» بسیاری را همراه و هماهنگ ببینی؛ اما هیچ کدام از مناسک به «جماعت» نیست:  تجربه ای برای دگرگون بودن، از این «بودنِ» دگر گونه است که «شدنِ» دگرگون می‌آید.

3.      شاید حج از این جهت مثل روزه باشد؛ ولی رسیدن به درکی از روزه بسیار ساده‌تر است :می‌توانی و نمی‌کنی؛ تعبیر دیگری از تقوا. اما حج مجموعة اعمالی است که سخت است در عین این که معنایی به هر عمل منفرد می‌دهی، نظم معنایی آن منظومه را از بین نبری. بیت ا... الحرام، داستانش این قدرها ساده نیست. داستان جلال را شنیدی، بگذار من هم از دوست دیگری بگویم؛ دوستی که از فعالان بنام جریان‌های مارکسیستی سال‌های اخیر بود؛ می‌گفت بعد از عمره‌ای که رفتم، عبور کردم: «برایم معنا نداشت، یک خانه سنگی که مردم دورش می گردند»، چیست این عمیق با معنا! بعضی آن طور می‌فهمندش و بعضی این طور نمی‌فهمندش.

4.      من فکر می‌کنم، فکر می‌کنم و فقط هم یک برداشت شخصی و بسا ذوقی است که حج نقطه عزیمت ایمانی است؛ گلوگاه اسماعیل است؛ در این برخورد، به خودت بستگی دارد، ممکن است ببری و ممکن است نبرد. فکر می‌کنم و فقط هم فکر می‌کنم، این یک برداشت شخصی است که شاید حج میراث ابراهیم، «پدر ایمان» باشد. شاید بعد از آن که یقین کردی به براهین عقلی، بعد از آن که یقین کردی لا احب الافلین، بعد از آن که یقین کردی لئن لم یهدنی«ربی» لاکونن من القوم الضالین، بعد از این ها می آیی اینجا و اینجا دیگر چون و چرا نمی‌کنی،چون که،چرا که، «ایمان» داری، هرچه می‌گوید، می کنی. شاید هم نه، شاید هم این گونه نباشد. اصلا چه دلیلی دارد که بخواهیم به بیرنگِ بی‌واسطگی خدا و آدم؛ رنگ دریافت و فهم خودمان را بزنیم؟

5.      این شب‌ها که می رسد، شب‌های «و واعدنا»ست، شب هایی که اضافه شدند تا «کلمتِ» پروردگار تمام شود. پایان کلمه در منتهای چله ای که حسین(ع) از آن حرکت کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:9  توسط م.م.ب  Balatarin

به جرم کافی شاپ...

دارم فکر می کنم الان می خندی به حرف های بازجویت یا نه؟ مثل همان روز که استاد داشت حرف های عجیب می زد و خم شده بودی زیر صندلی و آن قهقهه بی صدایت را اجرا می کردی. حتما چهار تا از آن تزهای عجیب و غریبشان را که بدهند دیگر نتوانی جلوی خودت را بگیری و حتم دارم  از علی عبدالرازق بهشان رفرنس می دهی... ولی پیش خودم می گویم نه، پررو جلوشان می ایستی و می گویی تفهیم اتهام کنید نه تفتیش عقیده. بماند. می دانم تاب نمی آوری و شروع می کنی به بحث های ایدئولوژیک

دارم فکر میکنم به این کارهایی که این روزها جرم است و فکر می کنم این چه کشوری است که امنیت ملیش با کافی شاپ رفتن تو و احمد طاهری و علیرضا موسوی به هم می خورد؛ واقعا چه کشوری است؟

دارم فکر می کنم خودشان احساس نمی کنند یک کم افراط می کنند؛ یاد علیرضا موسوی که می افتم، پیش خودم می گویم ما زیادی بچه نیستیم برای این که پایمان به بند ۲۰۹ باز شود؟ همین شنبه پیش بود که احمد پیش خاتمی کت و شلوارپوش شده بود و رسمی، و من می خندیدم، انگار این بزرگونگی لقمه دهن ماها نباشد...

هی، آقای رتبه ۸، مبادا نومید بشوی، توی بند که نشسته ای، حواست به تحقیق نظام ها باشد؛ می دانم زود برمی گردی.

در همین باره:

چنین گفت امین رادمند

چنین گفت صادق درویش

چنین گفت مرتضی اصلاحچی


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:2  توسط م.م.ب  Balatarin

از میزگرد فلسفه حقوق

در همایش فلسفه اسلامی و چالش های جهان امروز میزگردی با عنوان فلسفه حقوق برگزار شد. گزارشی از این میزگرد برای روزنامه جهان اقتصاد نوشتم که در روز یکشنبه چاپ شد و می توانید آن را در اینجا بخوانید. اما برای این که سریعتر به اصل مطلب دسترسی داشته باشید آن را در ادامه مطلب وبلاگ می گذارم.

هرچند ابتدای بحث ممکن است جز به مذاق فلسفی هاو  حقوقی ها خوش نیاید؛ به همه دوستانی که دغدغه دموکراسی دارند، بالاخص دوستان سبز توصیه می کنم گزارش را از بعد از سرفصل همه چیز در گرو مفهوم قانون پی بگیرند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:32  توسط م.م.ب  Balatarin

حافظ ها و حافظه های یک ملت

سه، چهار سال پیش که تازه دانشجوی قم شده بودم و گذارم به تهران افتاده بود؛ وقتی برای اولین بار با میدان انقلاب مواجه شدم، ایستادم و با حسی نوستالژیک تحلیلش کردم. الان تصویر دقیقی از آن نماد سبزرنگ در ذهنم نیست، اما برای آن روزهای من که هنوز به شدت ایدئولوژی زده بودم و در تاریخ ها گیر و درگیر کاریزماها؛ عجیب بود و دوست داشتنی. انگار آدمی را در ابتدای انقلاب منجمد کرده بودی و دقیقاً داشت روایت آن روزها را می کرد. هیچ چیز آن نماد به امروز نمی خورد و ربط نداشت.

گذشت تا امسال که دانشجوی تهران شدم و بیش از پیش گذرم به انقلاب می افتاد. حالا هر بار که به میدان انقلاب می رسم با حسرت به جای خالی آن نماد نگاه می کنم؛ نماد انقلاب 57 و هاشوری که از تفکر غالب آن سال ها بر آن نماد خورده بود... کاش آن نماد را در موزه ای، در جایی برای نمایش عموم می گذاشتند تا بلکه گذشته چراغ راه آینده باشد. چه اشکالی داشت اگر دست به اصلاح اکباتان تهران نمی زدند تا آن جاویدشاه بماند برای نسل های بعدی و بدانند هیچ حکومتی به لطف پرهزینه ترین تبلیغات ماندگار نیست. چه اشکالی داشت آرم آلمان نازی از کاخ دادگستری از بین نمی رفت تا آیندگان به درکی عینی از استعمار می رسیدند. چه اشکالی داشت تا صلیب میدان آزادی بر جا می ماند و خاطره ای می شد و نمونه ای می شد صد بار راستگوتر از کتاب های مغرضانه ای (از این طرف و از آن طرف) که روایتگر سیاست های فرهنگی پهلوی دوم و ندانم کاری هایش بود.

حافظ ها را نگیرید که بی حافظه می شویم، بی تاریخ می شویم. بی چراغ می شویم...

در همین رابطه: نماد میدان انقلاب بازمی گردد(فروردین 87)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:32  توسط م.م.ب  Balatarin

یک درک ساده

جهان را نمی دانم

                    اما تهران

             بر محور ولیعصر می گردد

بنا به توصیه دوستان اصلاح شد و همان شکل اول را گذاشتم


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:32  توسط م.م.ب  Balatarin